پدرم صبح زود به مزرعه می رفت و ساعت دوازده به خانه می آمد و مادرم معمولا در تدارک تهیه ناهار بود و بچه ها را برای تمیزی و دور بودن از خطر در گهواره نگه می داشت و معمولا فراموش می کرد پسری به نام اصغر در گهواره دارد . داد می زدم ، گریه می کردم ، التماس میکردم اما مادرم سخت مشغول کار بود و دیگر از مادرم امیدی نبود. کارگری داشتیم به نام صادق که از او خواهش می کردم مرا از گهواره جدا کند . صادق مرا از گهواره جدا می کرد . چنان محکم به بغل او می پریدم که نزدیک بود گهواره واژگون شود.خنده های از ته دل می زدم و تمام این لحظه ها در ذهنم به وضوح نمایان است . بچه ای پر جنب جوش بودم طوری که یک بار در تنور نانوایی منزل افتادم و پایم سوخت.
واضح ترین خاطره را فکر می کنم از چهار سا لگی دارم . پدر ومادرم معتقد بودند بچه در دل عزیز به چشم خار است. از کدام فیلسوفی این جمله را یاد گرفتند، نمی دانم ! صبح زود مادرم صدایم زد و چند تکه گوشت در بشقابی برایم اورد و اصرار کرد بخورم . انواع میوه را پوست کرد و به خورد من داد . در خانه ما از این رسم ها نبود. فکر کردم مریض شدم ، ولی سرحال بودم! میوه ها ، گردو وشیرینی در کمد قرار داده می شد و در دسترس نبود طوری که نان و میوه یکدیگر را می دزدیم. اینها فقط در موقع امدن مهمانها هویدا می شدند و سریع به جای خود برمی گشتند . مادر هر لحظه با غذایی سر میرسید و اصرار می کرد تند تر بخورم تا برادر ها یم نخورند . پدرم مرا بغل کرد و بوسید . مقداری نخود وکشمش در دستها یم ریخت . کارهایشان عادی نبود . خواهرم که همیشه ی خدا بازویم را چنان نیشکون می گرفت که تا چند روز کبودی ان باقی می ماند ، بوسه ای بر صورتم زد و دست بر شانه ام گذاشت و مرا اصغر جان صدا زد . این دیگر از عجایب بود . برادرهایم با من شوخی میکردند. مادرم برایم یک لیوان شیر داغ اورد و ...
مرد غریبه ای که وسط موهایش ریخته بود با کیف مشکی وارد اتاق شد . پدرم که مرا در بغل داشت به سویش شتافت و او را به بالا اتاق که محل اعیان نشین بود اورد و مرا روی زانو خود نشاند . بوی خوبی به مشامم نمی رسید. ارام ارام خود م را به کنار در رساندم . همه یک نگاه به من می کردند و یک نگاه به کیف ! حدس می زدم که درون کیف چیزی است که به من مربوط است . پدر ومادرم هر بار با مرد غریبه حرف میزدند یک نیم نگاهی هم به من داشتند . نگاه مادرم اضطراب داشت و دیگر برایم مسلم شده بود این کیف در ارتباط بامن است . شاید در ان مار ، مار مولک یا لاکپشت باشد . جوش اوردن دیگ اب روی هیزم و نگاه مرد غریبه به دیگ و مهربانی های تعجب برانگیز خانواده ! شاید مار یا مامولک را می خوستند در ان دیگ بپزند و به خورد من بدبخت بدهند و برای همین مادرم این غذا های لذیذ را قبلش به من داد تا حالم بهم نخورد! شرط عقل بود که در اینجا نباشم . گفتم اگر برایم خطر ندارد و خوردنی ای هم در کار باشد ، من که به اندازه کافی غذا خوردم ، چرا دیگر این جا بمانم ! اگر برایم خطر داشته باشد که ماندن جایز نیست . که البته بیشتر به حدس دوم مشکوک بودم و شامه ام احساس خطر می کرد ! در یک لحظه درب اتاق را باز کردم و مثل تیر از کمان رها شدم . بدون کفش خود را به بیرون خانه انداخته و فرار را بر قرار ترجیح دادم . صدا ی فریاد پدر ومادرم را پشت سرم می شنیدم و با قدرت می دویدم . به کدام طرف مهم نبود. محمد تقی به دنبالم دوید و بالاخره به من رسید . مرا روی شانه خود قرار داد و به زور به خانه اورد . چهار دست و پایم را گرفتند و صدای گریه ام بود که خانه را پر کرده بود. صدای برخوردی به گوشم رسید و درد وحشتناکی را حس کردم و بعد از آن گریه ام بود که تا ساعت ها قطع نشد .
مادر خوشحال وخندان گفت : اصغر مسلمان شد . لبخند را بر صورت پدرم دیدم . اما از روز بعد دیگر نه پذیرایی بود و نه کسی این مسلمان شدنم را تحویل گرفت .با خود می گفتم : حالا که دیگر مسلمان شدم چرا به من نمی رسید؟!!
مادر صبح زود بر بالینم آمد . چشمها یش از اشک پر بود. گفت اصغر دیروز روحانی سر منبر می گفت آن کسی که به سینما می رود علا وه بر خودش پدر ومادرش را نیز به جهنم میبرد . خودت می روی به جهنم ، چرا ما را هم با خودت به جهنم می بری ؟ دلم سوخت . ازمن قول گرفت که دیگر پایم را به این کافرستان نگذارم .
زیر لب با خودش زمزمه می کرد که چرا پسرم این طوری شده؟ من که تما م مقررات دینی را مو به مو رعایت می کنم . نماز شب می خوانم . قبل از غذا نماز می خوانم . به فقیر ها کمک میکنم . حلال حرام میکنم . پس چرا پسرم....؟!
ناگهان چیزی یادش امد، به پدرم پرید که تو چرا بچه ها را از مادرشان جدا کردی ؟(عمویم که مرد ، زن عمو ازدواج کرد و پدرم سه فرزندشان را از مادرشان جدا کرد.) مادرم علت انحراف من از خط راست را این سنگدلی پدرم میدانست و با پدرم دعوا میکرد .در سرمای زمستان خود را در اب یخ زده حوض میانداخت تا خدای ناکرده در موقع بجا اوردن مستحبات دینی پاک نباشد . در پایان نماز با خدا راز نیاز میکرد که :ای خدا همه مردم را کمک کن به من روسیاه نیز نظری داشته باش. بچه های مرا مواظبت کن. اصغر مرا به راه راست هدایت فرما. صد بار"اشفع لنا عندالله" میخواند. دل ادم اگر از سنگ هم باشد اب میشد. با خودم عهد میکردم دیگر پایم را در سینما نگذارم این عهد چند ساعتی دوام نداشت و وقتی با بچه ها جمع میشدیم چنان در باره فیلم حرف میزدند که دل ادم اب میشد من که جای خود داشتم !! برای همین وقتی بزرگ شدم دنبال راه راست رفتم ولی زیادی راست شدم و بچه های خودم را ازاد گذاشتم تا خود تصمیم بگیرند واحساس گناه نکنند.
خواب از سرم پریده بود. حرف های جدید می شنیدم. مادرم می گفت حتما اصغر در همان محل بازی خسته شده و خوابش برده اما وقتی برادرم از محل بازیمان برگشت و گفت که اصغر انجا نبوده ، خاموش شد.برادرهای دیگر هم آمدند و گفتند که همه ی این اطراف را گشته اند و اصغررا نیافتند. این ضربه دیگر خیلی سنگین بود . مادرم جیغی کشید و از هوش رفت. خواهرم به سر و صورت خود می زد. صدای گریه ی پدرم که اصلا اهل گریه نبود به گوش می رسید. آب قتد آوردند . مادر از جا بلند شد و مثل دیوانه به این طرف و آن طرف می رفت . ناگهان به پدرم حمله کرد! تو مرد سنگدلی هستی ! آن از فامیل های شما که چه بلاهایی که سرم نیاوردند ، این هم از خودت! من دختر سیزده ساله بودم که به خانه ی تو آمدم ، هر بلایی توانستید به سرم آوردید! اگر اصغر جان پیدا نشود ازخانه ات می روم !طلاق می گیرم!! برای اولین بار بود که با پدرم دعوا می کرد و حرف های تند می زد و صدایش را بلند می کرد.
سرمای بتن نشان می داد که خواب نیستم. به برادرم محمدتقی فحش داد و این دیگر واقعا غیرقابل باور بود. ما در خانه هر کاری می کردیم وقتی جان محمدتقی را وسط می آوردیم همه چیز تمام می شد. اما این دفعه به خاطر من با محمدتقی دعوا کرد. قابل باور نبود که " بهترین پسرم " " خوشگلترین پسرم " " مهربانترین پسرم " و ... همه یعنی من !
در کنار ما پیرزن و پیرمردی زندگی میکردند که تنها یک پسر داشتند که تازه ازدواج کرده بود و در طبقه ی بالای خانه ی دو طبقه ی پدرش زندگی می کرد. ناگهان پنجره شان باز شد و غلامرضا ، پسر همسایه ، صدا زد که خانم رجایی چه شده؟ خواهرم گفت اصغر گم شده. غلامرضا گفت اصغر ؟! اصغر که بالای دروازه است!
ای ی ی ی !!! بخشکی شانس! تازه داشتم لذت می بردم.برادرم محمدعلی بالا آمد و دستم را گرفت و از دیوار پایین آمدیم. مادرم مرا غرق در بوسه کرد. این اولین بوسه ی او بود! در خواب و بیداری بودم که مادر مرا بغل کرد و به طبقه ی بالا برد و روی رختخوابی که خواهرم قبلا گذاشته بود خواباند. ناگهان لذتی در پشت خود حس کردم که هنوز که هنوز است در ذهنم جولان می دهد.
ادامه دارد ...
عید سال 1346 ده ساله بودم و ده ریال عیدی گرفتم . برادر بزرگترم گفت پول را بده تا تو را به سینما ببرم. نتوانستم مقاومت کنم. نمی دانستم سینما چه جور جایی است. از آنجا که چیزهای ناشناخته همواره مورد توجه اند ساعت 1 دم در سینما بودم و عشق و عاشقی ای آغاز شد که 10 سال طول کشید.هر وقت پول دستم می آمد به سینما می رفتم .اگر پول نبود خواهش و تمنا از مرغ ها شروع می شد و گاهی در لانه ی مرغ ها یک ساعت چمباتمه می زدم و ناز می کشیدم و برایشان توضیح می دادم که یک زن زیبا عاشق مردی فقیر می شود و پدر زن حاضر نیست دخترش را به او بدهد و یک سری چاپ و چاخان دیگر تا خانم مرغه یک تخم به من بدهد و من به سینماچی بدهم و داخل شوم...همیشه کار به این آسانی نبود و بعضی وقت ها کار به دعوا با مرغ ها می کشید...
ساعت 4 بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان همان سال به سینما بهمن آمل رفتم. در آن زمان با هر بلیط 3 فیلم می دیدی . یک فیلم ایرانی ، یک فیلم هندی و یک فیلم آمریکایی. پس از دیدین فیلم ها تا آخر، از سالن بیرون آمدم . کسی را در خیابان ندیدم تا ساعت را سوال کنم .مغازه ها تعطیل بود و خیابان ها تاریک. هر لحظه فکر می کردم کسی دارد مرا از پشت سر می گیرد( قبلا مادر گفته بود افغانی ها بچه ها را می گیرند و خون هایشان را می کشند یا در شکمشان تریاک می ریزند و ...)
کوچه مان تاریک بود.خیلی تاریک. چند روز قبل ، با دوستان لامپ تمام تیرهای چراغ برق کوچه را با تیر و کمان نشانه رفته بودیم و همه شان راشکستیم فقط من توانستم با مخالفت در برابر هدف قرار دادن لامپ تیر برق کنار منزل ما ، آن را مصون نگه دارم و تنها چراغ روشن همان بود. سگ های ولگرد پارس می کردند.دوان دوان خود را به در منزلمان رساندم. هیچ چراغی در خانه ها روشن نبود. شرط عقل بود که در نزنم.از دیوار بالا رفتم و خود را بالای دروازه که بتن بود رساندم.دراز کشیدم.هوا سرد بود.یکتا پیراهن بودم و سرمای بتن را پشت خود حس می کردم. به آسمان نگاه می کردم و ستاره ها را می دیدم. ابری از پشه ها دور لامپ در گردش بودند.ناگهان صدای گریه ی مادرم را شنیدم که داشت با برادرهایم دعوا می کرد که بهترین پسر من گم شده و شما در خانه هستید! چی؟!!! من بهترین پسر مادر؟!!! قابل باور نبود! "اصغر جان ، اصغر جان " از دهان مادرم جدانمی شد! در این ده سال " اصغر زلف کفن " " اصغر زلف تخته سر " و ... اما اکنون " اصغر جان " ؟!!!
برادرها دو قسمت شدند. یک قسمت به سمت خیابان و قسمت دیگر به خرابه ی نزدیک خانه که محل بازی بود رفتند...
ادامه دارد...
من متولد سال ۳۶ هستم.
امروز دوستم گفت چرا وبلاگ نمی سازی ؟!
دیدم فکر جالبیه پس به همین راحتی بلاگر شدم و دوست دارم مطالبی را که به ذهنم می رسد بگویم و نظر دیگران را هم بدانم .
چون تازه وارد و خجالتی هستم لطیفه ای در این زمینه یادم آمد که به حال و روزم می خورد.
عروس و داماد که خیلی خجالتی بودند وقتی وارد حجله شدند بعد از ۲ ساعت سکوت داماد به عروس می گه زنجبیل داری ؟ عروس می گه دلت درد می کنه ؟ می گه نه! همینطوری یه حرفی زدم!
اینم از اولین پست وبلاگیه من!
خداحافظ تا فردا شب.